به جز امور غریزی یا تحت فشار شدید عواطف، هیچ کاری بدون روادید عقل از انسان صادر نمیشود. هرکاری که عموم حیوانات و دیوانگان در آن با ما شریکند، در شکل حداقلی و بیآداب و ترتیبش، گویا نیازی به عقل، به معنائی که در انسان سراغ داریم، ندارد. از خوردن و خفتن و جفتگرفتن تا حمله و/ یا فرار در رویاروئی با برخی خطرات آشکار.
بنیبشر حتی وقتی دست به کارهائی خلاف عرف و اخلاق هم میزند، ناگزیر است سرانجام جوازکی از عقل بگیرد، همان چیزی که گاه از آن به “توجیه” به معنای اخص کلمه، تعبیر میشود، یعنی دلیلتراشی. هر کاری که کم و بیش با برنامه انجام میشود، عقلِ فردِ فاعل تاییدش میکند، حتی زمانی که بنظر میرسد تایید نمیکند. کشیدن سیگار یا خوردن غذاهای پر از چربی و نگهدارنده مثال خوبی است. عموماً معتقدیم عقل انجام این کارها را منع میکند. ولی کسی که به این کارها مبادرت میکند، گویا در انتهای امر، ولو بصورت مضمر و نیمهآگاه، تصویب عقل را میگیرد: حتی اگر با توجیهی به این سادگی که: نمیتوانم مقاومت کنم؛ یا لذتش را میبرم، اگر هم چند سال زودتر مُردم بهتر از زندگی بدون لذت اینها یا تحت فشار پرهیز است. یا حتی چیزی شبیه اینکه: عمری است مَردم این کارها را میکنند و نمردند. و …؛
ظاهرا حیوانات خودکشی نمیکنند. حتی از خودکشی اقوام بدوی هم گزارشی مستندی در دست نیست. پس خودکشی چیزی غریزی نیست. لاجرم عقل نقشی دارد. اما (امائی مهم)، عقل مستقل از میل ما، هیچ حرفی برای گفتن ندارد. ما امیالی داریم و آنها را به عقل عرضه میکنیم تا نزدیکترین و کمهزینهترین راه برای رسیدن به آن را نشانمان دهد. به تناسبی که عقل ورزیدهتر و اعمال پیچیدهتر و غیرغریزیتر، نقش عقل بیشتر میشود. عقل فقط وقتی میتواند میل ما را از برخی چیزها که مورد تمایل ما است بگرداند، که کلی وعدههای بهتر و بیشتر بدهد. چون میل را فقط با میل میشود زیاد و کم کرد. مثل اینکه: اینکار بد است چون نهایتا خطرات و رنجهایش بیش از لذت آن است.
حال اگر چنین باشد، عقل که به آسانی نمیتواند یک لذت ساده را از من خواهشگر بستاند، چطور میتواند کلش را بگیرد، یعنی خودکشی؟ ظاهرا هیچ راهی نیست مگر زجر و درد و رنج در احساس ما غلیان کرده باشد که بطور کلی عقل را پس بزند. مثل مواقع خشم بسیار شدید که اصلا محاسبهای در کار نیست. بسیاری از قاتلان یا متجاوزان غیرحرفهای در پاسخ اینکه چرا چنین کردی میگویند یک لحظه عقلم را از دست دادم. معنیاش همین است که فشار بسیار خشم یا … عقلم را کنار زد. برخی انواع خودکشی هم میتواند همین باشد. یک راه دیگر هم البته هست: که گرچه حالتی غلیانی در کار نیست و عقل از میدان بیرون نشده، ولی درد و رنج و ناامیدی چنان ریشه دوانده باشد که صوابدید عقل دائر بر اینکه بهترین راهِ نجات خودکشی است، از سوی میل و احساس ما (که از رنج گریزان است) با مقاومت زیاد مواجه نباشد.
پس وقتی هم که عقل دخیل باشد، حجم بسیار زیاد و تحملناپذیری از رنج، غم، درد، و ناامیدی لازم است تا برگهی ترخیص را امضا کند؛ و این نادر دست میدهد. گرچه گویا هر چه دنیا و جوامع پیشتر آمده و عقلها رشیدتر شده، خودکشی قدری بیشتر شده، یعنی آدمیانِ عاقل کمتر زندگی را به “هرقیمتی” میخواهند؛ اما درصد خودکشی در کشورهای فقیر و نسبتا عقبمانده (چین و هند) هم بالا است؛ و پراکندگی نرخ خودکشی در جهان هم چنان است که به سختی تن به نظریه میدهد (مثلا تفاوت زیاد میان دو کشور نسبتا مشابه انگلستان و آلمان). الا شاید این نظریه که حتی اگر با افزایش عقل (سواد و سطح فرهنگ) در جهان، خودکشی افزایش مییابد (که با ضد مثال خودکشی بالای روانپریشان و طبقات فقیر مواجه است)، به دلیل برآورد بالاتر عقل از رنج است. با این حال نرخ خودکشی اینک هم نسبت به نرخ مرگ زیر دو درصد و نسبت به جمعیت بشر یک در دههزار است.
شانس زندگی و شادی هنوز بسیار بالا است.
ارسال شده در انديشه اجتماعي, یادداشت ها | بدون دیدگاه »
اینروزها بنای نوشتن نداشتم. چون چنینم مینمود که میزان آشوب در جامعهی ما، متأثر از تحولات ارزش پول و نیز چشمانداز دیگر مخاطرات، از حد مجاز فراتر رفته؛ و خلایق را چندان دل و دماغی برای شنیدن این قسم افاضات نیست. اما پرسش مطروح دایر بر فقدانِ معنا برای زندگی و بر اثر آن روادید خودکشی، وامیداردم به نوشتن. بویژه که با آشوبناکی هم نامناسب نیست.
بخشی از پاسخ این سؤال را در پارهنوشتهای دیگر دادهام: آنجا که در مثال کشتینشستگان گفتم ممکن است به فکر خودکشی بیفتید ولی بزودی درخواهید یافت که اگر به این آسانی بود که لابد پدران و مادران ما اینکار را زودتر کرده بودند و نوبت به ما نمیرسید؛ و نیز در آنجا که گفتم احساس ما از عقل ما براحتی فرمان نمیبرد.
همهی آنچه در آن پرسشواره آمده، در بهترین فرض، استدلالی است عقلانی در ضرورت درک این حقیقت که زندگی را معنائی نیست و به همین دلیل هم ارزشی ندارد و نتیجه اینکه بهتر است یا واجب است با آگاهی و ارادهی خود به آن پایان دهیم. همهی این روشنبینیها محصول عقل شما است. باری، احساس فرمان نمیبرد. شاید بتوان گفت خودکشی فعلی از باب انفعال نیست. درخودکشی کسی خود را نمیکشد: کسی دیگری را میکشد. در یک تن، بخش تشخیصگر تصمیم میگیرد بخش خواهشگر را از فلاکتِ تریدمیلِ خواستن/نیافتن و یافتن/نخواستن نجات دهد. آنکه قرار است کشته شود، احساس است؛ و مقاومت میکند. مثل هر تلاش برای قتلی. مقتول از دست قاتل میگریزد و در چنگ او حتی با تمام توان میکوشد نگذارد قاتل او را بکشد. با توجه به اینکه در اینجا از قضا مقتول بیشزورتر از قاتل است، خودکشی هم در اکثریت بسیار گستردهی آدمیان انجام نمیشود.
در فرض بد، آن پرسش این پاسخ ساده را خواهد داشت که همین که بیشترینهی بسیار آدمیان، که عموماً متهم به داشتن عقل هم هستند، خودکشی نمیکنند، لابد نشان این است که در برآورد عقلانی، دلیلی برای چنین ارتکابی نیافتهاند. یکی از بزرگان در کتاب مهمی گفته است خودکشی انتخابی است عقلانی که در مواردی نادر رخ میدهد، که فرد احساس میکند وضعش چنان است که بهترین یا تنها راه حل برای جمیع مشکلاتش این است که اصلاً سوژهی مشکلات را از میان بردارد.
در عین حال، بسیاری از روانپزشکان وجود چیزی بنام خودکشی فلسفی را منکرند. میگویند هر کسی که خودکشی میکند واقعاً دیگر کشش زنده ماندن ندارد. یعنی ناکامی و ناامیدی از زندگی از درون احساسش جوانه زده، بالیده و عقل را هم متقاعد کرده. گویا به حسب آمار، کمی کمتر از نیمی از خودکشندگان، به درجات، روانپریش هستند. الباقی کسانیاند که شدت درد (مثل همینگوی) و دوام رنج (مثل مرد فیلم درون دریا، یا زن فیلم دختر میلیون دلاری) ماندن را برایشان غیرممکن یا بسیار دشوار کرده است. موارد دیگر هم هست که تا این حد ریشهدار نیست، مثل خودکشی بر اثر شکست ناگهانی یا به نیّت انتقام یا …؛ و بههرحال، فشار درد است و احساس، نه روادید عقل. اشاره به حقیقت این جهان هم مشکلی حل نمیکند. حقیقت، بهخودیخود، هیچ نقشی در تصمیمات ما ندارد. پس لازم نیست زندگی خودش معنا داشته باشد. ما بزور به آن میچسبانیم. لابد چون به نفع ما است.
خودکشی شبیه انقلاب است: هردو به نسبت کمیاب. چون جنگی نابرابر است. حکومت مسلح/مردم بیدفاع، یا، حس خودخواستن و بقا/عقل خسته یا ناامید؛ تازه با فرض دخالت جدی عقل. به گمان من، در غیاب فشارهای طاقتکش، اقدام به خودکشی با پشتوانهی صرف استدلال عقلی، هرچند منطقی بنظر میاید، عملاً ناممکن، یا نزدیک به این، است.
ارسال شده در انديشه اجتماعي, یادداشت ها | ۱ دیدگاه »
در مقاله نرمافزارهای لذت به تفصیل در چند و چون شادی و رضایت از زندگی سخن گفتهام. اصل مدعایم در آن نوشته این بود که شادکامی وخرسندی بیش به درون ما بسته است تا بیرون. امروز کتابی میخواندم که در آن گفته شده از سال ۱۹۷۰ تا سال ۱۹۹۰ درآمد سرانه در امریکا ۳۰۰درصد افزایش داشته ولی میزان رضایت از زندگی، در طول این دو دهه، از جایش تکان نخورده است. باور این مشکل است، اما تعدد تحقیقات مشابه در ۵۰ کشور جهان همین نتیجه را تایید میکند. از جمله پژوهشهای متعدد دربارة ثروتمندان یک شبه، یعنی برندگان دهها میلیون دلاری بلیطهای بختآزمائی، که نشان میدهد پس از چند ماه، از نظر میزان شادی و رضایت، به احوال سابق خود بازمیگردند. (این جدای از آن است که اساساً امکان تغییر زود و زیاد در شرایط بیرونی، مثلاً ثروت و درآمد، چه در کشورهای پیشرفته و چه عقبمانده، تنها برای اقلیتی کوچک محتمل است.)
نیز تحقیقات مفصل و مکرری وجود دارد دائر بر اینکه کشورهای با شباهت بسیار همچون فرانسه و انگلستان از این نظر (متوسط رضایت شهروندان از زندگی) فاصلة قابلتوجهی نشان میدهند، درحالیکه کشورهای بسیار نامشابه همچون نیجریه و ژاپن در این جدول همسایه دیوار به دیوارند.
حال اگر این احساس خوشحالی و خرسندی به درون ما بسته باشد، آیا این درون قابل تغییر است؟ دو پژوهشگر برجسته، متعاقب تحقیق میدانی مفصلی، اظهار کردهاند که “تلاش برای افزایش خوشبختی به همان اندازه بیهوده است که تلاش برای افزایش قد.” دلیلشان هم این است که، بیتأثیری عوامل بیرونی که محرز است، میماند درون. تحقیق دارازدامنه بر روی گروههای ثابت نشان میدهد که از نظر منش فردی هم، ظرفیت روحی شادکامی، پس از شکلگیری پایههای شخصیت در نوجوانی، ثابت باقی میماند. گمانم این است که بسیاری از ما با این موافقیم که تغییرِ ارادی شخصیت، حتی اگر ناممکن نباشد، بسیار دشوار است. در اینصورت جای سؤال است که پس اینهمه توصیه به مثبتاندیشی و تشویق به کامشادی چه جایگاهی دارد.
واقعیت این است گویا که نفس ما، یعنی مجموعة خواهشهای ما، مثل پادشاهی خودبین و مستبد، به دشواری زیربار نصایح صدراعظم عقل میرود. هرچند میداند آن نصایح هیچ نیست جز راهی برای رسیدن به همان مطلوبهای پادشاه، منتها با محاسبهای پیچیده و چند معادله- چندمجهول. بسیار میشود که ما بهخوبی نسبت به صحت یک استدلال عقلی و تجربی دربارة چه باید کرد آگاهیم، اما در عمل کارِ دیگر میکنیم. درست مثل رانندهای هرچند ماهر که فرمان اتومبیلش سفت و جاده پرشیب و چم و لغزنده. مجموعه احساسات ما که رکن منش ما است، بسادگی از عقل و دانش فرمان نمیبرد و راحت با تصمیم ما تغییر نمیکند. پتکهای بسیار باید کوفتن تا تراشهای از این سنگ بپرد. تمام تلاش ما برای همین اندک احتمال تغییر است. بسیار دانستن و بسیار تلقین کردن به خود و به یکدیگر، تا قدری این باور در حس ما هم نفوذ کند که گرچه راهی و کاری جز شادی نیست، اما تغییر مبادی درون و بیرون آن زیاده آسان نیست. احتمالاً آن محققان متغیر تلقین و تکرار را در پژوهش خود وارد نکردهاند.
پس بیش بدانیم و باور کنیم که هرچند برای افزودن امکانات بیرونی لذت باید تلاش کرد (دستکم به این دلیل ساده که نکنیم چه کنیم) اما کمتر گمان بریم که اگر چه و چه شود چهها که نشود، هرچند میدانیم این دانستن به ضرب زور تلقین و تکرار و بتدریج عمل میکند.
ارسال شده در تجربه گرايي, یادداشت ها | ۱ دیدگاه »
نرمافزار سرشت ما را با یک و صفرِ خواستن و نخواستن نوشتهاند؛ و خواستن را با یک و صفر افتخار و لذت. با انواع ترکیبهای ایندو برنامه زندگی را مینویسیم. گاهی لذت و گاهی رقابت و تلاش برای افتخار. چه رقابت نظامی چه سیاسی و چه رقابت علمی و هنری و غیره. ظاهراً لذت و افتخار وارونة هم هستند. نه آخر برای کسب افتخار باید جنگید؟ حالا هر نوع جنگی؛ و جنگ ضدِ لذت است. ولی باز برمیگردم و همان حرف اول را میزنم. زندگی جز جُستِ لذت و رضایت نیست. یعنی ما را چنان ساخته و پرداختهاند که فقط لذت را میفهمیم و فقط با سائق آن به حرکت درمی آئیم. پس چرا برای بسیاری طلب افتخار و برتری و غرور بالاتر از آن یا لااقل همعنان آن است؟ چون لذتِ دائم و لذت خالص ما را کرخت میکند.
سیاست و قدرت در اصل برای لذت است، ولی این فایده را دارد که با خطراتش لذت را شیرینتر میکند. پول برای خرجِ لذت است، پس تکلیف اقتصاد روشن است. سیاست هم راهی خطرناک اما کوتاه به همان لذت است. یعنی به قدرت که برادر ناتنی پول است. ابزار لذت. اما رقابت در هر یک از این دو، که در طلب افتخار است، و خطرناک است، به یمن همین خطر، ابزاری است تا پس از یافتن، باز هم خواستن باشد. تا با در خطر افتادنِ داشته و با رقابت بر سر خواسته، خواستنمان را تحریک کنیم. چون با پایانِ خواستن، لذت هم بیمعنا میشود.
نسبت جنگ و افتخار با لذت، نسبت عشق است با درآمیختن. عشق اعم از لذت است. عشق شامل لذت است. عشق درد و رنج و خطر هم دارد. پس چرا عشق را میخواهند و ترجیح میدهند بر لذت خالص؟ مثلاً از آن نوع که در عشقکدهها میفروشند. جنگ و قدرت برای لذت است. اما خلوص آن را به هم میزند، تا تازه بماند. تا کپک نزند. علت، تنوعخواهی است. عشق ترکیب لذت است با خطر. و چون ارضای تنها ما را دلزده میکند، ما طالب حالتی هستیم که میلمان متناوب برود و بیاید و عشق همین است. لذتِ به خطر و تهدید درآمیخته. ماجراجوئیهای عشق بسیاری را از این نظر خوش میاید که لذت کرختشان نکند. نداشتن و درخطرِ ازدستدادن قرارگرفتن است که میل خواستن را دوباره احیا میکند. از طریق وزاندن بادی اول اکسیده و سپس احیایش میکند.
در مبارزة سیاسی گاه رقیب چنان بد میکند و چنان بر همه چیز خیمة پایدار میزند که در مبارزه با او فقط به میِل فروکوبیدنِ او و افتخارِ غالب آمدن فکر میکنیم، نه به لذتِ پس از پیروزی. عشق هم همینطور. گاه معشوق چنان از وصال میگریزد و کار طلب چندان طولانی میشود، که دیگر فقط به جلب نظر مساعد او فکر میکنیم، و نه دیگر به لذت بعد از آن. از اینجا است که به تدریج چیزی شبیه مبارزه، صرفاً برای غلبه بر بدی، و نوعی عشق، صرفاً برای والایش، انگار زاده میشود.
ارسال شده در یادداشت ها | ۲ دیدگاه »
امروز هم که با عایدی پرمایة دیروز، خودش خراب بود، علیالخصوص که پیرایه هم بر آن بستی. اسام اس اوَّلَت که رنگ لطف نداشت؛ دومیاش هم، به عنوان شوخی صبحگاهی، بد نبود؛ ولی یکباره ابر سیاه آمد. چیزی گفتی و بعد هم جواب نگفتی و چنانکه رسم رایج این احوال است، غصهخوردن و غم پیمانهکردن، در پی همین سوءتفاهمهای کوچک، گلهگذاریها. از کار که افتادم، ناچار کتابی دست گرفتم (که مثلاً داستان باشد و بشود با آن وقت را با غفلت بیشتری گذراند) که از قضا یادداشتهای زیرزمینی داستایفسکی بود؛ و چه بد! همین را کم داشتم. قهرمان داستان (یک مونولوگ) یک روانپریش عجیب و غریب (که از قضا ما نمونههائیش را داریم) که از آزار دادن خود و دیگران و از حس حقارت خود و تحقیر دیگران خشنود است و عقل و زیبائی و علم و لذت و عالم و آدم را مسخره میکند. و روحفرسا این که مترجم کتاب (به فارسی) در پشت جلد، کتاب را وصف جهان مدرن و انسان جدید برمیشمارد. نه، انگار روز من نبود. کتاب و تو، که آخرین دژهایم برای پناه گرفتن در این قلعة سنگباران بودید، هم، سر ناسازگاری و پناهندادن داشتند. روی کتاب خوابم برد و خواب دیدم برهای از دست صاحبش گریخته و به من رو آورده است. من جائی، انگار توی دهی لب سکوئی نشسته بودم. او پهنای شاخهایش را گذاشته بود روی سینة من و فشار میداد، انگار میخواست بیاید توی من و ایمن شود (یا ضامن آهو !) و صاحبش هم (که لابد میخواست ببردش سلاخخانه) دم او را گرفته بود و میکشید. بره سرش را به سینهام فشار میداد. احساس درد کردم و از خواب بیدار شدم. ولی عجیب بود هنوز به سینهام فشار میاورد. دقت کردم دیدم نه براستی آن خواب بود و من بیدار شدهام، ولی چرا هنوز بشدت به سینهام فشار میاورد؟ دست کردم دیدم کتاب زیر سینهام لوله شده. گفتن ندارد که من از آن قسم نیستم که برای ولگردیهای ذهنم توی انبارهای خاطرات و توهمات و آرزوها و …؛ و سرهمبندیکردن کهنهپارههای اوراقشدة آن و ساختن فراوردههای نو (که گرچه نو است و ابتکاری ولی این منافاتی با وحشتناک و بدردنخوربودن ندارد؛ درست شبیه بسیاری (نه همة) نوآوریهای فلسفی و هنری در عصر جدید، از دادا تا پسادادا.)، دنبال توضیح و توجیه بگردم و به اصطلاح تعبیر خواب کنم، ولی برای تفنن و تغییر ذائقه هم که باشد (و مگر تمامی مشغولیاتی از قبیل تعبیر خواب و فال و غیره، شامل خیلی خرافاتِ بسیار جدیگرفتهشده، این کارکرد را ندارد؟) میشود فکر کرد که چه تعبیری برای آین خواب ظهرگاهی مناسب است.
ارسال شده در یادداشت ها | بدون دیدگاه »
ما با بزرگان چه میکنیم؟ گاه به آنان احترام میگذاریم و در پیشگاهشان حقگزاریم. گاه به آنان دل میسپاریم و علاقة بسیار میورزیم و میستائیمشان. گاه از این هم بالاتر میرویم و درجات بالائی از صفات ممکن و ناممکن بر آنان علاوه میکنیم. گاه هم حسادت میکنیم، نادیده میگیریم، بزرگیشان را منکر میشویم و حتی به تحقیر به آنان مینگریم.
اگر بزرگی را با بدی منافی ندانیم و بزرگِ بد را مفهومی با خود درگیر نشماریم، بزرگان بد را عجالتا به کناری میگذاریم و به بازماندة آنان میپردازیم. اگر روا باشد که مجموعه مواجهات خود با بزرگان را ازتفصیل فوق بیرون آوریم و در دو دستة مثبت و منفی جای دهیم، گمان من این است که ما با هر دو دسته رفتار، ستایش و نکوهش، یا تعظیم و تحقیر آنان، بسا که مشکلی از خود را میخواهیم حل کنیم.
با تحقیر بزرگان ما میکوشیم فاصلة خود را با آنان کم کنیم. تا چندان از دیدن آنان در مقامی بلند، غصهدار نباشیم. با تعظیم بزرگان میکوشیم در بزرگی آنان شریک شویم، و همراه آنان اندکی ارتفاع گیریم.
تا ماجرا در تخیل من است، شاید این هردو کار به هر درجه روا باشد، چون حاصلِ آن اندکی بیش اعتماد به نفس و رضایت خاطر است، که نصیب میشود. میتوان حتی بت ساخت و در پایش به نیایش نشست، یا دیو پنداشت و همه سیاهیها از او شمرد. اما هنگامة ابراز و در بازار داد و ستدِ عقیده و نظر، بسا که باید از ارتفاعات تراشید و در درّهها ریخت.
در عصر ما، اسطورهزدائی در عرصة واقعیتِ زندگی ناگزیر است. با اینهمه، ستایش بزرگان و مهربانی با آنان بد نیست. بویژه اگر به خرافه و گزافه درآلوده کمتر باشد. با این کار خود را به آنان میبندیم و کمی بیش حس رضایت داریم. به مهر و لبخند بیش از قهر و زهرخند میدان میدهیم. با همردیفانی هم که در این مهر و ستودن همراهند، بیش دوست و همدل میشویم. این وابستگی به جمعیت، از تفرقة خاطر میکاهد. این جدای از این است که با چنین ستایشها راه بزرگان را ترویج هم میکنیم. با ستایش آنان، محبت و فایده و سربلندی را میپراکنیم.
اگر منتظر آمدن آرش کمانگیر باشیم خطاست. اگر گمان بریم که مولوی همان است که واحد تبلیغات صوفیه ادعا میکند، نارواست. اما میتوان به اینان عشق ورزید و این خطا نیست. در ارتفاعی پائینتر هم، تا جائی که درِ نقد بسته نشود و تعصب به تخریب نکشد، حقگزاری و ستایش و حتی مدیح هم رواست. بویژه در سیاه بازار شور و شادی. از ابراز شادی، حتی نوع کودکانة آن شرم نکنیم. درود بر هرکسی که سرور و غرور آورد.
ارسال شده در یادداشت ها | ۱ دیدگاه »
چگونه برخی آدمیان را، در گذشته و حال، به وصف “بزرگ” میشناسیم؟ بزرگیِ بزرگان به چیست و چراست؟ عموماً بزرگان در سطوح بالای چند دسته جای میگیرند: هنرمندان، ورزشکاران، دانشمندان، کارآفرینان، مخترعان، و صاحبمنصبان. اینان بزرگاند چون در نظر بسیاری، دستکم از یکی از این سه وصف به میزان بالائی برخوردارند: یا محبوباند یا مفید یا مقتدر.
دیگرانی هم هستند که در جرگة بزرگان محسوبند: کسانی که لااقل یکی از صفات مثبت اخلاقی در آنان بروز بسیار داشته است. سخاوت، شجاعت، پایداری، فداکاری، نوعدوستی، بلندنظری و …؛ انواع ترکیبها از اوصافی چون زیبائی، خوشصدائی، زبانآوری، جذابیت، پیچیدگی، هوشمندی، خلاقیت، مدیریت، اراده، اعتماد به نفس، خوشبینی و …؛ که پائی در ژنتیک دارند و پائی در محیط، به همراه موقعیت خانوادگی و شبکة روابط دوستی و آشنائی، و البته مقادیر معتنابهی شانس، یا همان قرانِ میمون، در کارِ بزرگی کارسازی میکنند.
بزرگان بزرگند چون از خصوصیتی کمیاب در آنان، به گسترهای از آدمیان لذتی یا نفعی میرسد، و/ یا نوعی شگفتی در آنان برانگیخته میشود.
این عنصر “شگفتی” خود چیز بسیار شگفتی است. از مشاهدة اعدام در ملا عام تا تماشای پارک ژوراسیک، و از خواندن تذکرهالاولیای عطار تا مطالعة ارقام کهکشانهای دور، جستجوگر همین شگفتی هستیم، که ما را از ملالِ یکنواختی و مشاهدة میانمایگی بیرون میبرد. همین است اگر فراوان قصصِ بزرگان به اصناف گزافهها آمیخته میشود. کافی است داستان احمد افلاکی را در اینکه مولوی وقتِ سرودنِ غزلِ “باز آمدم …” چه احوالی داشته، بخوانیم.
بزرگان بزرگند، بی هیچ تردید؛ اما نه زیاد؛ و شانس و ژنتیک در برآمدنِ آنان بسا تاثیرها که داشته؛ و آنچه آنان میتوانستهاند، چیزی است که اصولاً از بنیبشر برآید. بشری که بزرگ یا کوچک، گاه یک بیماری ساده با او همان کند که سیل با خاشاک. دنیای امروز ما هم از بزرگان خالی نیست، کمی از گزافهبافی تهی شده.
ارسال شده در یادداشت ها | ۲ دیدگاه »
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردمخوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بیآب را کین خاکیان را میخورند
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم
از شاه بیآغاز من پرّان شدم چون باز من
تا جغد طوطیخوار را در دیر ویران بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم
گردان اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
این تو ندانستی که من این بشکنم آن بشکنم
خوان کرم گستردهای مهمان خویشم کردهای
گوشم چرا مالی اگر من گوشهی نان بشکنم
این اشعار زیباست. کلمهها و ترکیبهائی دارد و وزن ومسیقیای که غزل را به حماسه درآمیخته. درد عشق و درد کین هر دو دوا میکند. چنین اعتماد بهنفسی را فواید فراوان است. آن هم در این دورانِ کسادیِ بازارِ شور و غرور. میتوان با طنطنهی پرطنینیش خواند و طمطراق آن با طاق و طرنب و کرّ و فرّ درپیچاند و حظ کرد. اما در عالم تخیل. واکسنی است علیه میکروب تحقیر. برای تقویت روح؛ که چیزی جز همان روحیه نیست.
اما دردا و حسرتا اگر بیش جد گرفته شود و کسی در این وهم درافتد که با چنین داعیه به درون خلق درآید و دستگیریشان و نجاتشان مواعید کند. با چرخی که میلیاردها کهکشان سرگردان آنند، ما فقط از دور میتوانیم چنین رجزها خوانیم. بیش نزدیک، مصلحت آن است که نیائیم و نگوئیم. وقتی زورمان به سرشت و سرنوشت نمیرسد بهتر نه آن که حماسه را به طنز بدل کنیم؟ همچون فیلمی از چاپلین که قرار است با غولی مشتکار مصاف دهد. به یاد دارید چه میکند؟
شاعر ما هم فیالواقع همین کرده است. شعر را دوباره بخوانید و ببینید از کجا به کجا آمده است. خصوص بیت نخست را با بیت پایانی قیاس کنید.
بیتی دیگر هم در این غزل حماسی هست که نه به هستی، به چرخ، که به بدی بدسگالان نظر دارد. نه حماسه است نه طنز. وعدهای میدهد که دروغ نیست. گرچه شاید بهتر بود فاعلیت را به خود نمیبست. فاعل را غایب میاورد. به روال تاریخ منسوب میکرد. بشنوید:
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم (بشکند)
ارسال شده در یادداشت ها | بدون دیدگاه »
پیشکشِ سودابه
رستم در حالی که اندوه او را در خود میفشرد، دالان کاخ کاووسی را که بیرونی به اندرونی راه میداد، میپیمود. پنجههایش بر دست-گاهِ شمشیری لخت گره بود که درخشِ آن بازتاب فانوسهای فروزان بود. دیوارها با همة بلندی و دهلیزها با همة گشادگی در برابر پهنا و بلندای این پهلوان به چشم نمیآمد. راه که میرفت حرکت درجای شانهها و رفت و آمد دستهایش که کرختیای سترگ داشت، بر شیراندامی او میافزود. هیچ دلی را چندان توان نه که نزدیک شدن او را با کوبشِ بیشتر خود خبر ندهد و نه هیچ رخساری با رنگ کمتر. برابرِ این آمیزة خشم و نیرو، ترس خود پردلیِ بزرگی مینمود؛ این که باشی و بمانی و بترسی و چنان کالبد تهی نکنی که دُور به ترس نرسد. خردهخشهای شمشیر او به تنهائی بس بود تا همچون چوبخطی، یادگار بزرگانی را یاد آورد که با برشی از آن، بلند آرزوهایشان در آنی با تَرّیِ خون به ترکهای خاک فرو شده بود.
ادامه مطلب »
ارسال شده در دستهبندی نشده | بدون دیدگاه »
به نظر میرسد این یک نکتۀ بدیهی باشد که هدف اصلی هر کسی افزودن میزان رضایت است از زندگی خود؛ و معنای سادۀ خوشبختی هم همین است. عموم آدمیان برای پیش رفتن در این جهت، در پی تغییر شرایط بیرونی خود هستند، تا با افزودن و بهینه کردن امکانات، زمینۀ مساعدتری برای برخورداری خود از لذت و خوشحالی بیشتر و پایدارتر فراهم کنند.
اما آیا این ابزار برای رسیدن به آن مقصد، شرطِ کافی است؟
ادامه مطلب »
ارسال شده در انديشه اجتماعي, تجربه گرايي | ۱ دیدگاه »