۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط admin
عجب ماه ماهی است این اردیبهشت! کاش میشد آن را ماه زندگی نام بگذاریم و تعطیلات را از تابستان به بهار منتقل کنیم. من اینروزها کار را گذاشتهام کنار و در کوچهها سراغ درختهای رز رونده را میگیرم که آرنجهایشان را گذاشتهاند سر دیوار و رهگذران را تماشا میکنند. و تو، چیزی نمانده بود در این ماه متولد شوی. عجب شب قدری!
و دَرَکه، چه تراوتی! به تو نگاه میکردم و به آب. هردو چقدر نرم و زلال! و چه زنده! زندگی زیر پوست هردوتان لِیلِی میکرد. گفتم شنیدهام که دو چیز سوی چشم را زیاد میکند: نگاه به آب روان و روی زیبا. چشمهایم از عینک خستهاند؛ برای همین به شما دو تن خیره بود. میخواستم بپرم توی آب؛ آنجا که آب گیر بود. و تو را هم بکشانم. عشق و آب، چقدر شبیهاند.
چند روز قبل کسی از من پرسید: عشق و دوستی چه نسبتی دارند؟ گفتم عشق ماجراجوئی است و دوستی احتیاط. و پریروز وقتی به تو و آب نگاه میکردم فکر کردم که عشق رودخانهای پرشیب است؛ سنگلاخ و پرپیچ و تند و تیز؛ کف بر دهان و جیغ در گلو؛ و پر از آبشارهای ناگهان؛ و برکههای سرزده؛ با حالوهوائی هوسناک، که تو را به کندنِ کلافهوار رختها و رفتن با تمام عریانیت درون آن تحریک میکنند؛ پیش از آن، تب؛ و پسش، لرز؛ و نه پروای اینکه کسی میبیند یا شنا در آن ممنوع است؛ یا تیزی صخرهها و تندی گردابها. آب وحشی: سیلابی، طوفانی؛ و خیزابهای دلبخواه، بیمنطق، بدون محاسبه. پیچهای مهندسینشده، و مسیرهای غریزی. پر از لذتِ راندن، با یراق گسسته یا ترمز شکسته. در پشتِ پنهانِ هر لحظه چیزی در کمین است. همهچیز ممکن است: یعنی امتناع آرامش؛ پایان پیشبینی. که خط طمع را با نقطهچینِ ترس، دائماً در انقطاع میگذارد؛ که هنرش تغییر ذائقه است و تناوب تنوع.
اما دوستی، جویباری. باریک و بیادعا؛ اهلی. با حساب با کتاب. مختصر و معلوم. مددکار اما میانمایه. از مبدئی و به مقصدی و برای منظوری. ناآشنا با فوران و فروریزان؛ و سرگشتگی و کولیگری؛ خالی از خواهشهای انبوه و مواعید باشکوه. شیرجه را تمسخر میکند. شاید مشتی آب بر سروروئی. سخاوتی اندک؛ و مخافتی اندک.
راستی، تو دوست منی یا عاشقم؟ خوب، البته اینجا هم مثل هرجا، مرزها محل جنگ است. دوستیهای سخت و عشقهای نهچندان، همسایة هماند؛ و به خانة هم رفت و آمد دارند. عشق، قرمز آتشی است؛ عشق خالص قرمز خالص است (اگر باشد!) غلظت آنرا میشود گرفت: با چکهچکه چکاندنِ رنگ سفید؛ که همان عقل است و دوراندیشی. به تعداد عشقها، درجات سیر و باز قرمز هست.
ارسال شده در یادداشت ها | بدون دیدگاه »
۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط admin
امروز رفتم به دیدار دو تا موزه: یکی موزهای صنعتی و دیگری موزهای هنری. اولی هوا فضا بود و پر از هواپیماهای کوچک و بزرگ یادگاری، از قدیمیترین تا امروزیترها؛ و دومی محل مجسمهها و نقاشیها.
موزهی هوا فضا بسیار شلوغ بود و پر از شور و شر. معماری مدرن و مصالح فلزی و شیشهای. و مشتریانش اغلب نوجوانهای کم سن و سال بودند که در دستجات مفصل، و گاه با لباسی یکدست، گویا از مدرسه آمده بودند. این یک موزة ساد…ه نبود وگرنه چه جذابیتی برای نوجوانان و حتا کودکان! بیشتر به یک پارک بازی شبیه بود. قسمتهای مختلف هواپیما از موتور تا دستگاههای هدایت طوری چیده شده بود که بشود طرز کار آنرا تا حدی آزمون کرد، و این آنرا به یک اسباب بازی پیچیده شبیه میکرد. هواپیماهای خیلی ساده و قدیمی و نیز خیلی پیچیده و امروزی بیشترین مشتری داشت. خیلیها کنار هواپیماها میایستادند تا عکس یادگاری بگیرند. پردههای مختلفی، انواع فیلمها از پرواز، نخستین خلبانها، سرگذشت اختراعات و غیره را نشان میداد. تاریخ تحول به دنیای مدرن را از سیر ساخت همین هواپیماها میشد شناخت؛ و روند از سادگی به پیچیدگی فقط در طول صد سال: از نوعی بادبادک، شبیه چیزی که رایت درست کرده بود، تا جته
ای شبیه بشقاب پرنده. انگار سرعت رشد این صنعت مثل خود هواپیما است، وقتی در یک باند کوتاه ظرف چند ثانیه از حالت ایستاده میرسد به صدها کیلومتر سرعت.
موزة هنر آرام و خلوت بود. مشتریان عموماً میانسال و مسن. نیمهتاریک با معماری سنتی و مواد بسیار گرانقیمت. همکنشی در کار نبود و نه مشارکتی. نه دستهای برای چرخاندن نه دکمهای برای زدن. فقط نگاه، آرام و متین. و نه هیچ اکرانی از طرز تهیه یا سرگذشت تولیدگران. درخت و و گل و حوض و فواره جائی بود تا برخی رهگذران خسته روی نیمکتهای کنار آن لمالم کنند. در اینجا، شاید بیشترین چیزی که خردههیجانی به اندام ظریف این زیبای خفته میداد، چند مجسمة عریان بود. از جمله در ورودی اصلی با یک جفت برنز تماشائی: یک زن بود با یک آهو، و یک مرد با یک ببر؛ و این خود کم سخنی برای گفتن نبود. کمتر کسی با مجسمهها یا کنار تابلوها عکس مینداخت. گروهی در کار نبود و نه راهنما با بلندگو. و نه نقاشیها و مجسمههای قدیم و جدید حکایت از سرعت زیاد تغییر داشت؛ تغییر تا حدی برعکس بود: از پیچیده به ساده. انگاری هنرمندان لج به لج صنعتگران گذاشته بودند.
ادامه مطلب »
ارسال شده در یادداشت ها | ۱ دیدگاه »
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط admin
میل زیر را چند روزی است که دریافت کرده ام. یک نامهی دوستانه است و شاید نه جای چندانی برای آن در فیس بوک. و بسا که بعضی از دوستان را که از مرید و مراد بازی (که البته یکی از حقوق انسانها است) خوششان نمیاید (و البته خود نویسندة این ایمیل هم بارها به غلظت آن را انکار کرده) بیش به انتقاد برانگیزد. ولی آنچه نهایتا باعث شد فکر کنم بد نیست بگذارمش، علاوه بر خالی بودن پست، و شاید میل پیدا و پنهان خودستائی من، ستایش پاکی و خوبی نمونه وار این دوست است. کسی که از من هیچ به او نرسیده (جز آن احتمالا خیر عامی که وظیفهی شغلی من بوده است) ولی از او برغم محدودیت امکانات خدمات و لطفهای به من رسیده است چندان زیاد و بی ادعا و صمیمی و متواضع و وفادار، که کافی بوده است تا به انسانیت و رفاقت امیدوار بمانم. با این همه، بخوانید که چگونه وارونه میگوید.
“فردا روز معلم هست و واجب که تبریک بگم و سپاس خودم رو بابت همه آموخته هاتون ابراز کنم. اول معلم بودید برای من. کمی اگه می فهمم و می دونم از شما و کلام شماست. این روز رو بهانه ای کردم برای اونکه نوشته ای رو که نزدیک به دو سال پیش در تنهایی خودم نوشته بودم براتون بگذارم تا بخونید. به قول شما « از دفتر خاطرات و خیالات» ورقی هم از نوشته های قدیمی من برای شما. من همیشه احساساتم رو خوردم و پنهان کردم و نمی دونم علن کردن الانش درسته آیا.؟
نوشته هشتم : از اولین خیره شدن تا اولین هم خانه شدن
اولین باری که خیره شدم در صورت و صحبتش در کلاس درس در خیابان یازدهم وزراء . اولین باری که یادم آورد که بوده ام از مستمعانش در محفلی کوچک در پلی تکنیک . اولین باری که راه یافتم به جمعی از شاگردانش در « غلطواره فکر سیاسی» در خیابان هفتم وزراء .اولین باری که دعوتمان کرد در رستوران نایب در خیابان پهلوی . اولین باری که قبول کرد دعوتم را به میهمانی شام در هتل هویزه در خیابان ویلا. اولین باری که با ذوق تمام از اصفهان آمدم تا باشم در جشن سالروز تولدش در دربند . اولین باری که با ترس شماره اش را گرفتم و فرصت ملاقات خواستم و او پذیرفتم در دفترش در دانشکده . اولین باری که راه یافتم به جمع اقرباءاش در شهرک اندیشه. اولین باری که از دور راه رفتنش را دنبال کردم در روگذر عابر پیاده در خیابان شیخ فضل الله . اولین باری که نوشته ای بر شعر « وسوسه آتشی» اش نوشتم و توصیه ای ذمیمه اش کرد تا ببرم برای چاپ در جریده شرق در خیابان جردن . اولین باری که کتاب امین فقیری را به دستش دادم در راهرو دانشگاه : «دهکده پر ملال» و بعدها دیدم که در نوشته ای به آن ارجاع داده( چقدر کیفور شدم که خوانده و پسندیده و به کارش برده ) . اولین باری که قابلم دانست تا ترجمه اش را پیش از چاپ بخوانم و نظر بدهم : « فایده گرایی» خواندم و باز با ذوق از اصفهان آمدم تا نظری بدهم . من بهانه دیدار می خواستم و او به دستم داده بود . ترجمه، یکی دیگر از اولین هایم را با او ساخت : اولین دیدار انفرادی ، بی هیچ کس . اولین انتظار برای دیداری اختصاصی در خیابان کریم خان کنار کتاب فروشی چشمه تا بیاید . آمد و رفتیم به بوستان گفتگو و این اولین ضیافتی بود که تنها من با او بودم و چه سخت بود گفتگو برایم .
اولین باری که رنجیده خاطر شدنش را دانستم که : « نیست می شوید و بعد به یکباره می آیید و بار عام می خواهید » . آخر نبودم چند ماهی . توضیح دادم که اجباری رفته بودم و در اجبار هم که اختیار مصلوب العنان است . امکان تماسی نبود . پیغام دادم که : در کشتن ما چه می زنی تیر عدم / ما را سر تازیانه ای بس باشد . اصرار و ابرام اثر کرد و دور تازه ای از اولین ها آغاز شد .
اولین سفر کوتاه به طالقان ، اولین با هم بودنِ چند روزه ، اولین آتش افروخته در دل کوه و درخت با او ، اولین شرط بندی برای تاب آوردن در آبِ سردِ رود ، اولین بار که جانِ منِ خفته نجات داد از آتش افروخته در آتشدان که داشت دامنمان را می گرفت. اولین بار که راهم داد به خانه اش . اولین( و تنها ) ضیافتِ کتابم که به او تقدیمش کردم برای هنوز و همیشه ( و چاپ نشدن آن تقدیمی تمام ذوق چاپ کتاب را گرفت از من : تقدیم به اول استادم به پاس آموخته های بسیارش ).
همه این اولین ها در کوی و برزن بود و در منزل دیگران و من هیچ در خیالم نمی آمد که روزی اولین ها را با او در زیر یک سقف تجربه کنم ، اما شد . اولین باری که خواست تا به منزل بیاید و آمد . و من خشنود از آمدنش و خجول از محقر بودن منزل . اولین شام در زیر یک سقف ، اولین بسترِ خواب گستردن برایش ، اولین هم خانه شدن با او .
عبور از اولین خیره شدن و رسیدن به اولین هم خانه شدن ، عبور از وزراء و رسیدن به رودکی هشت سال زمان برد . اکنون که چندین سال از آن اولینِ نخست و چندین ماه از این هم خانگی اخیر می گذرد ، در این جمعه بی حوصله که نیست در خانه ، پیغام چند ماه پیشش را می خوانم . پیغامی که هرگز نخواستم و نتوانستم از روی گوشی همراهم حذفش کنم : ای ضیاءالحق حسام الدین راد / که فلک ورکان آن چون تو نزاد / گفتنت بر پرده دل می زند / قلب من با یاد تو دل می زند.
می دانم که این تعارف و اغراق است برای دلخوشی من . اما امروز در این جمعه تنهایی ، باز خواندمش و برای اولین بار از یادش ، از لطفش ، چشمانم نم برداشت. آری برای اولین بار به یاد این مردِ واقعه دیدۀ جنگ آزموده چشمانم اشکین شد در تنهایی خانه در خیابان رودکی…۸۹/۵/۱ “
“این مال سال ۸۹ بود. زمانی که با هم بودیم. الان و به پاس این روز بگذارید با شعری از ضیاء موحد با شما سخن بگویم :
کوچه ها
خیابان ها
پارک ها
جایی نیست که از تو خالی نباشد
مگر در کلام پیدایت کنم
که در کلام یافتمت
جاده ها را علفهای هرز پوشانده است
و ستاره قطبی را ابرهای سیاه
و خودروها
فقط بوی گازوئیل می دهند
به کجا سفر کنم
مگر در کلام پیدایت کنم
که در کلام یافتمت
اینجا دیگر چیزی خوشحالم نمی کند
قایقی خواهم ساخت
روان بر روی دریایی از واژه ها
مگر در کلام پیدایت کنم
که در کلام یافتمت
… و ما شما را در درس و کلمه و کلام یافتیم. خدا کند کمتان نکنیم »
ارسال شده در اخلاق, یادداشت ها | بدون دیدگاه »
۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط admin

دوستان و همفکرانم!
سود و سرمایه ی بیش از سه دهه تلاش فکری و قلمی من همین مهربانی و بزرگواری شما است؛ و این کم نیست.

ارسال شده در تصاویر | بدون دیدگاه »
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط admin
ای لایک همه بهانه از توست
من خامشم این ترانه از توست
در انواع معانی “لایک” و اقسام منظورات آن
۱- موافقم
۲- خوشم اومد
۳- دارمت
۴- منو داری؟
۵- وقت کردی یه سر هم بیا اون حیاط
۶- بزن تو چوب خط
۷- جهنم! لوطیگریه و هزار درد سر
۸- تو نیکی میکن و در دجله انداز
۹- آهای آهای! یوهو
۱۰- ئه! دستم سرید الکی
البته برخی از معانی از ساحت دوستان این صفحه کاملاً بدور است. عموماً اولین و دومین گزینه.
ارسال شده در اشارات و تفریحات | بدون دیدگاه »
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط admin
کارل پوپر فیلسوف لیبرال قرن بیستم، احوال فلاسفهای چون هگل را در این خلاصه میکند که آنان میخواستند چیزی متفاوت از دیگران بگویند، و این سخن شوپنهاور را با تأیید نقل میکند که اگر خواستید استعداهای جوانی را زایل کنید و درک او را از بین ببرید، کتابهای هگل را به او بدهید بخواند. در مقابل، کاپلستون میگوید هگل به تنهائی از مجموع تمامی کسانی که در مقام کوچک کردن او برآمدهاند بزرگتر است. این دو موضع علیرغم تعارض و تنافر آشکاری که دارند، چندان غیرقابلجمع هم نیستند. در بزرگی هگل تردیدی نمیتوان روا داشت؛ بزرگی به این معنا که کاری که او کرد چندان مایهای از مطالعه و مشاهده و برگرفتن مفردات و ساختن ترکیبات، با قدرت تأمل ذهنی و نیروی ابتداع و ابتکار، نیاز داشت که کار هر کسی نبود. اما میتوان سازة بزرگی برکشید که ضمن این که خلق در حیرت اینند که مصالحی تا این حد سخته و پرداخته از کجا گرد آمده و نقشهای تا این پایه پیچیده و پیوسته چگونه راست شده، این تردید هم در مورد آن باشد که برای رهائی و رفاه مردم چه در چنته دارد. هگل، باوجودی که یک فیلسوف مدرن عقلگرا و غربگرا و محافظهکار و ستایندة دین و دولت است، هم نظریهپرداز نظام بورژوائی خوانده شده و هم نیای فلسفی فاشیسم، و هم البته الهامگر چپ بوده است؛ سفرة سخاوت او بهقدری گسترده بود که دست رد به سینة هیچ لقمهچینی نزد و از چپ افراطی تا راست افراطی هر یک بقدر ظرفیت و نیاز خود از آن برگرفت.
ادامه مطلب »
ارسال شده در تجربه گرايي | ۶ دیدگاه »
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط admin
آرزو میکنم در راه مبارزه با چپ شهید شوم(از وصیتنامه ی شهید مرتضی مردیها)
همیشه به عمق امور رفتن کار صوابی نیست؛ بعضی “چیزها” هست که ظاهرش مثل “ماه” است ولی عمقش ….؛ حالا تکلیف چیزهائی که ظاهرشان مثل عمق “آن” است معلوم است.
ننهخانِ شُلهپز هر وقت سبزی پاک میکرد یک روی سه شانس داشت که بعد از جمع کردن تهماندهی خاک و خل و سبزیهای غیرقابل بازیافت، از روی روزنامه، چشمش به ت…یتری راجع به اکُل فرانکفورت بیفتد.
در رمان خواندنی (ولی نه خوب) آواز کشتگان، نویسنده، که خود اینک از پیروان دریدا شده است، در توضیح نامفهوم بودن عنوان سخنرانی فیلسوفِ آل محمد، که هایدگر را هَی گََر تلفظ میکند میپرسد : آخر یکی بگوید این گَر کدام گَر است؟
با ما به “عمق” چاه بیائید، نمیدانید آنجا چه خبرها که نیست. آنجا به رایالعین خواهید توانست دید که اکسیژن کم است. و این کمک میکند که در فهم مسائل اساساً سخت نگیرید. و صرفاً خواهان عمق باز هم بیشتر شوید.
از استاد ممتاز علوم سیاسی، سابقاً در دانشگاه تهران، کسی نقل میکرد که جائی بودند که جلویشان دختری شش- هفت ساله روی چمنها غلت میزده. گفته بود من از این بیشتر الهام میگیرم تا از هگل. و افزوده بود حیف سالها وقت که صرف خواندن هگل کردم.
شنیدم که بهلول یادش رفته بود بگوید هر کس فکر میکند فلسفه منهای آثارش برای زندگی انسانها چیزی بیش از حل جدول است پیداست که من حقش را خوردهام.
در سمینار بزرگداشت دویستمین سال انتشار پدیدارشناسی روح، یکی از اهل ولایت، که از شدت احساسات مساعد، دَمش توی گریه بود، خطاب به هگلشناس معروف گفت: سید تو برمیگردی!
اخیراً کسی از ف-رندان نوشته بود: ببینید سرمایهداری چطور روی صورت شما …. میزند. یاد جملهای افتادم بر سر در دانشگاه نانتر پاریس در ۶۸ که نوشته بود: حقوق بشر ژلی است که سرمایهداری برای …. پرولتاریا از آن استفاده میکند. به این فکر افتادم که چقدر من سطحی هستم.
با خود گفتم من از وقتی کتاب کوچه را ورق زدم و ترجمهی دوم رمان شولوخف (دُنِ آرام) را خواندم باید میفهمیدم که میان چپ بودن و بیادب بودن هیچ رابطهای وجود ندارد.
چشمانداز بعضی سوالات کلن بیربط است مثل اینکه: چرا روسو دربدر بود؟ چرا نیچه دیوانه شد؟ چرا آلتوسر متهم به قتل شد؟ چرا هایدگر نازیست شد؟ و ….
آیا جانک فود دل شما را میبرد و از جذابیت انواع ادویه غافل نیستید و سرخ کردن زیاد در روغن را میپسندید؟ جواب مثبت بدهید و ما سلامت شما را حتا در بیمارستان تضمین میکنیم.
ارسال شده در اشارات و تفریحات | ۱ دیدگاه »
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط admin
معرفی ۱۰ معلم بد و یک مدرسه بد به مناسبت روز معلم
روسو
هگل
مارکس
نیچه
هی دگر
مارکوزه
سارتر
فوکو
دریدا
چامسکی
مدرسه ی فرانکفورت
ارسال شده در اشارات و تفریحات | ۳ دیدگاه »
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط admin
م.م
حدود شش سال از آن روزها می گذرد. روزهایی که تو چه خواهی دانست بعدها به تعیین کنندگی یک عمر می شوند .اولین تجربه ی من از کلاس درس دکتر مرتضی مردیها به زمانی بر می گردد که در جلسات درس روش تحقیق ایشان در دانشکده ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی حاضر شدم. با بدبینی و قساوت همیشگی اکثر ما, شروع به خرده گیری کردم .در نگاه اول هوای خشک منطق ایشان با احساسات شلخته ی من بیگانه بود .اگر قرار بود فصل دانستنی رو به پنجره ی حیاط(ت) پشتی ذهن من گشوده شود خشک مغزی ای که دچارش بودم عطایش را به لقایش می بخشید.پس لجباز اولین کسوت من بود .به کلی رخت دانشجویی به کناری نهاده شده بود.در اولین گام از ما خواستند که مقالات روزنامه ها را تحلیل و نقد کنیم طول کشید تا دانستم این تحلیل و نقد یعنی چه؟طول کشید تا دانستم مساله نشستن بر مسند قضاوت و کلاه خود را بر منطق و حتی حس به واقع درونی خود پیشی دادن نیست.ما باید نگاه می کردیم نه از بنیان قطعی ای که نیازموده و نیازمودنی بود بلکه نگاهی مبتنی بر” فضیلت عدم قطعیت” .تحفه ای که به تصورم کمتر دیگر کسی بدیلش را به من ارزانی کند. کتاب فضیلت عدم قطعیت دکتر مردیها را به جان کندنی که ناشی از ذهنی نورزیده بود خواندم ودر آن ترم بسیار بر من و بسیاری دیگر گذشت که حکم اولین های عمرمان را داشت دریچه ای که گشوده شد در زایشی مستمر هرگز محدود به خود نماند .
امروز بعد از آن سال ها به دانشجویان لجوجی فکر می کنم که هیچ ذهن آزاده ای آن ها را به سمت دریچه ای نا محدود فرا نمی خواند .به استادی فکر می کنم که پا “در شعله های آب” سرش را بیرون نگاه داشته “در دفاع از سیاست” می نویسد و مشی خود او در من این جسارت را ایجاد می کند تا با “فایده گرایی”ای که شباهتی به او ندارد مخالفت کنم .
… کوچه ای که دانشجویی لجوج را به جسارت نقد و نفی خود می رساند. به یادداشتی نگاه کردم که آخر آن ترم برای استاد نوشته بودم:
همیشه حال بندبازی را داشتم که از لغزیدن و فروافتادن می هراسیده,امروز حال بندبازی را دارم که گوشه ی پاپوشش هر آن به ساییدن ریسمان مشغول است اما دیگر او را هراسی از فروافتادن نیست چرا که می داند نه ریسمان که ریسمان هایی وجود دارند.
ارسال شده در نقد و واكاوي و درباره ی مرديها | بدون دیدگاه »
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ توسط admin
درس معلم، روز معلم؛ و دستهگل و شیرینی؛ دست شما، زیر باران. برای تجلیل، از من. چه آموخته بودم مگر؟ چشمانتان پر از سپاس بود. یا چنین مینمود. غافلگیر شدم. زودتر، ناراحت بودم؛ از اینکه دیر کرده بودید. بیطاقت. میخواستم بروم. رفتم. و شما دوان رسیدید. تا دیدم، شرمگین شدم. پس، برای این دیر شده بود. راه افتادیم.
فصل درکه. دانههای باران، تبرک میکردند؛ سبزی برگها را. مسافر بودند،… و عجله داشتند. وقت نبود. قافلة آب منتظرشان بود؛ آن پائین؛ تا سوار شوند. او برایشان نمیایستاد. شاید هم دانههای باران، تپانچه میزدند؛ بگوش برگها. و اینها هم، به جزا، پرتشان میکردند؛ به قعر آن تلاطم؛ که خودش هم نمیدانست، به کجا با این شتاب.
گلهایتان وحشی بود. مثل خود شما. زیر باران، شادتر؛ و شیرینیها که، دست دوستتان بود؛ قند تنش، باز میشد در آب. دیدنی بود. راهرفتنمان، با احتیاط! در کورهراه خیس. در حاشیة جویبار. تا چیزی نیفتد، از دست. تا چیزی نلغزد، زیر پا. طبیعت همراهی میکرد، در این جشن. تمام چنارها، و بلبلها، و بارانها. قرار که نداشتید، با آنها. سرزده آمده بودند، به ضیافت شما.
مگر آموزگار خوبی بودم، من؟ از من نمیترسیدید مگر، شما؟ گفتهبودید آن اوایل، که یکماه هرروز میامدید؛ به در اتاقم. تا سلام کنید. همین! اما نمیکردید؛ و برمیگشتید. میگفتید که میترسیدید؛ که بگویم، چرا فکر کردهاید که، باید سلامتان را جواب دهم! امروز هم گفتید. همین را. و دوستتان مرا با کی قیاس کرد؛ سالینجر.
من اینگونهام اگر، پس چه تجلیلی! تذلیل بایدم. کمی متفاوت، و کمی پیشبینیناپذیر، شاید. اما این کمها، اگر زیاد شوند؛ اگر از حاشیه، به متن نشر کنند؛ اگر از چاشنی، بیشتر شوند؛ که مباد! آن نویسندة غریباطوار را هم، دوست نمیداشتم؛ و نه قهرمانهای، آدابگریزش را. همهشان، بهدرد ناطوری وحوش میخورند؛ در دشت؛ همنشینی با اهل شهر، نه.
و من، کنار آن نهر خروشان، که باران، تسمه میکشید از گردهاش، از دوستم گفتم. که جبران میکند، بدی مرا. بدی، که آنقدر نیستم شاید، که میگویند. روی آن تختفرش، کنار بساط چایقلیان. شما گفتید، که قصههای عیاران قدیم را، بیاد میاورد. و از فرنوش پرسیدید، باور میکند مرا؛ آنچه را که من میگویم، از مهرداد؟
شادی و خرسندی؛ یا همان خوشوقتی؛ به همین سادگی است، و ارزانی. و اینطور از ما میگریزد؛ یا ما از او. عباس هم پیوست. چه مجلس انسی! دوستی کهن و دوستی جوان. و دو یار نازک. فراغت و گوشة چمن هم. درکنار سعی باد و باران. و لطافت طبع و گفتار نیک همنشینان. شاکرم از بخت خود. نان نور، اگر باشد، این است؛ که با نان تنور، که بهترین مائدة زمین است، خوشبختی میدهد.
ارسال شده در نگاهي به رويدادها, یادداشت ها | بدون دیدگاه »